|
خیابان سویلیا پلاک 7
|
در خیابان طبل میزنند . میرقصند زنان کنار آوازخوانان. شاعری بر تپه ای میگریست ...
نمانده اشکی دیگر . در خیابان حیوانیت را سرلوحه میگیرند و بر لوحه نام انسانیت را بد خط مینویسند
و از همه بدتر به حیوان ها هم بی احترامی میکنند . در خیابان پادشاه مرده . خاکش کرده اند ...
از خاکش هزاران پادشاه روییده . در خیابان از حرف هراسانند و بر لبخند ترکه ی دین میزنند .
در خیابان ، مردمان جوان را که بیمارند نه دوا ، بلکه آتش میزنند . آنجا مهرورزی را بالای سر به سخره
گرفتند . شاعری بر تپه میگریست . "خیابان مستقیم راه هست . میشود رفت " عابری گفت .
اما خیابان بن بست را رفتن چه سود . در خیابان دخترکانی فاحشه ، بر لبخندت مهر بیماری میزنند
. آنها زیبایی را به سخره گرفته اند . آه اگر ... میشد شاعر را تازیانه زد .
شاعر آرام ، با احساس دردی در وجودش از کوه پایین می آید . شاعر در خیابان است .
" مرا در دریا رها کنید تا طوفانتان خاموش شود " شاعر فریاد زد این را .
و باز هم ...
شاعر را مامورین جمع آوری اوباش خیابانی ، بردند و آتش زدند . مردم آن خیابان بن بست را هنوز
به آخرش امیدی بود برشان .
***
ما گریه را فراموش کردیم . گاه آنقدر "چیز" ها دور و ورمان زیاد میشود که
خوابمان میگیر د ... آنها درد تمامی بدنمان را گاز میزند ...
گریه خوب نیست فریاد میزنیم . ناله میکنیم اما شرمسار اشک نمیشویم ...
ما بازیگر مقابلمانیم . سردرگمی مان را پنهان میکنیم چون همه پنهان میکنند
اگر بگوییم ما گیج گیج سالهایمانیم بر ما میخندند و میخواهند مانند نابینایان
از عرض های خیابان ردمان کنند . خر ٍ در گل مانده ی خود را از ما پنهان میکنند و این سرآغاز
نگریستن ماست . از آغاز گهواره مان را با لق لقه ی شک و اویزانی و لالایی نمیشود
خواندند . گاه آنقدر سرمان را بالا میگرفتند و گاه بر پشت دیگران آنقدر آسمانی میشدیم
که ارتفاع را فراموش میکردیم و می افتادیم . گاه پست و پایینی سعی میکردیم بمیرانیم این تن را.
"ولش کن" مو را بر انداممان سیخ میکرد . "ولش کن " درد را بر ما بزرگ تر میکند .
"ولش کن" اختفای درد در درونمان است و بعد ...
تو خود سازنده باش . من ، رها ناله گر خوبی میتوانم اما راه بسیار است ...
تا دانایی مانده - دانایی نه دانستن است در خویش بالا رفتن است - هیچ دیگر نمیگویم . مینشینم ...
چند روزی بود که ما را میشمردند . نمی دانم شما را هم شمردند یا خانه نبودید و بیخیالتان
شدند . اگر نشمردندتان بهتر است از ایران بروید بیرون یا خودکشی کنید (هر چه زودتر بهتر ) تا
آمار ها به هم نخورد . البته خیلی خوب است که ما را میشمارند . از شغل نداشته مان سوال میکنند
و از خانه ی ایضاً . وقتی ما را میشمارند اگر به هفتاد ملیون برسیم زیاد تفاوتی برایمان ندارد با هفتاد
و یک ملیون . برای آنها هم خیلی فرقی نمیکند (طبق اطلاعات پانصد هزارتا کم و زیاد مهم نیست) .
پس اینجا توجه کنید که ما شاید در همان پانصد تا پایین و بالاتر قرار بگیریم . در این صورت امکانات
رفاهی ، آموزش ، تفریحی ، سونا ، جکوزی و غیره که به آن هفتاد میلیون میرسد از ما سلب خواهد
شد . این اتفاقی است که برای من و اطرافیانم در سرشماری گذشته افتاد . پس بهتر است سرتان را در
اختیار مامورین قرار دهید ... میتونین بشمارینمون . نمی دونم درست میشمارن . اصلا آمارشون
راستکیه .یکی به من بگه راسته ؟؟؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی اتوبوس کنار یه پسر بیست و اندی ساله نشسته بودم . داشت زاغ یه دختری رو که جلو نشسته
بود میزد . بهش گفتم :"راسته میگن دخترا انسان های نامتعادلین " . اونم که اصلا انتظار سوال رو
نداشت گفت " آره " . "میگم دخترا هیچ وقت حد وسط ندارن . نمیشه باشون دوس شد . اونا یا عاشقن
یا ازت نفرت دارن . اینم راسته ؟" . هنوز داشت به دختره نگاه میکرد "آره واقعا . منم تجربش کردم واقعا"
" راسته میگن استثنا در دخترا بازم استثناً پیدا میشه . یعنی دخترایی که اخلاقای دخترونه نداشته
باشن .(منظور زیاده گویی و پشت سر دیگران صفحه گذاشتن ) " . هنوز منتظر بود که دختره نگاش کنه
. رو به من گفت " آره واقعا . راسته (اینو یه جوری گفت ) " . پس واقعا راسته ... چه جالب " . هیچی
نگفت . بعد ایستگاه دختره پیاده شد و اون پسرم رفت دنبالش . از دور دیدم یه چیزی بهش داد (یه برگه
که هویتش مجهوله ) من نمی دونم راسته که تو قوطی داد بزنی فقط هنجرتو اذیت کردی . یکی به من
بگه راسته ؟؟؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی پارک زیر یه چراغ برقی کج و کوله روی یه سکو نشسته بودم . یه دختره تقریبا شیک پوش (کلمه ای
که بتونه کامل توصیفش کنه تریپه ) اومد روی صندلی روبروم نشست . منم روزنامه رو گرفتم یعنی
هیچ اتفاقی نیوفتاده زندگی ادامه داره . یه پسر تر و تمیز با دو تا کتاب زیر بقلش اومد از خانوم اجازه
خواست نزدیکشون بشینه . خانومم محترمانه پذیرفت " خواهش میکنم بفرمایید " . میخواستم بگم
خانوم منم میشه اونور تر بشینم ولی گفتم اِ ... چه کاریه آخه . بشین روزنامتو کوفت کن . هیچ
حرف و صحبتی بینشون رد و بدل نمیشد . به پسره که نگاه میکردم دیدم کتابا رو یه طوری گرفته دستش
یه طوری مایل گرفته . من تونستم ببینمشون " آیدا در آینه " و ... فکر میکنم "دنیای سوفی " یا یه
همچین چیزایی . کم کم پسره صحبت رو باز کرد (صداشون میومد من که گوش نمیدادم ) "خانوم
ببخشید مزاحم وقتتون میشم . شاملو میخونید .؟ " "بله . شما هم گویا میخونید " " بله ... (خنده ی
مسخره ) من خیلی وقته میخونم . این کتابشو نگاه کنید . خیلی شعراش زیباست . کلماتش معجزه
میکنه ". و .... اعصابم ریخته بود به هم . "بله . اسمتون ... ؟ " . " رامینم " ... " منم آیدا هستم " .
" اُ .. آیدا تنها عشق شاملو بوده ... میدونستید ؟؟" . " بله . نه . . . واقعا " . میخواستم بگم همونطور
که شما تنها عشق این آقایی . اینم از معجزات کتاب که بعدش میتونید شماره هم بدید و خیلی برنامه
های دیگه . واقعا دنیا پیچیده ای شده . ما عقبیم . نه ؟ واقعا نمی دونم راسته ؟؟؟؟؟یکی به من
بگه راسته ؟؟؟؟؟
مرا هیچ کس نیست . مرا رهانیدن کار و هم عصر بودن جای .
پرتگاه عمیق وزغ ها را هم . نگاه دامنگیر شیطان راهم نیز . اما مرا هیچ کس نامی مناسب تر است
آستانه ی در ، بانوی فاحشه ی چندین سال پیش فریاد قرن پیشش را باز باز میسراید :
به کدامین گناه وزغ . سرود را کدامین دهان . فاحشه را بانگی نیست . مرا رهانیدن چراغ .
مست از گیجی سرخ الکل .میراث دار نمیدانمچه های کمان . مرا چه کسی زاد ... های .
چاقوی رگ خویش را برش خون نماد کالاهای منزل است . چیست آن چشم تنگت . برایت میگویم
برهنه ی زیبای من میفشارد بوی سرخی گرم تنت چنان برم که سرد را بیاد نمی آورم .
بیاد آر . بیاد آر . آن هنگام کنار ِ طبل و کوس سپاهیان نیمه جان در آن هلهله ی میر و ماندن تو
میرقصاندی . مخالصتت مرا چنان شیفته کرد که یاد ندارم چرا نماندم . مرا آواره . مرا هیچ .
تو خداییت را وام دار خدا نیستی . تو رقصنده ای که گاه هیچ وقت نمی رقصد . حال میفهمی که چرا
این همه دلتنگم ؟خوش بحال سفال که کوزه اش به آب میرسد و گلدانش به گل ...
رخصتم ده تا انگشتانت را وطنم . زلفانت را هیچگاهم . گیج ماندنم کی توان تمام هیچ را .مرا و تورا .
چند قطره باران سردم کرد بر گردن و چشمانم . تو آمدی و نگاهم را . چه وحشت است این نگاه .
حال کنار پنجره سردم است و منتظر خویش در آینه ی انعکاس پنجره ی همسایه ام . تکیه به گرمای
ناگرم شومینه و لرزان از تکان های صندلی ناثباتم خیره به آتش دروغین درون شعله کتاب از دستانم دراز
میشود کنار مقبره ات آن روز که به من فهماندی که برایت ساز حجم هیچ حسی را در این اتاق
فهماندنی نیست مرا آن هنگام مرگ است .مرگ بود .
ذهن بیمار و خسته ام چیزی کنار پیاده رو مردن را خواستار است آیا ؟ شکست لاشه عاشقانه.
مرا زمزمه ایست ورای فریاد .مرا تاریکاییست ورای نور . مرا ننگیست ورای تو . و مرا توییست ورای ...
مرا هیچ کس نامی مناسب تر است. ناتوانم خواه خوان و خواه دهان بربند ...
کنار تکیه گاه و درز نگاه هایم که سالهاست خاموش است دیوار ها بلند . بلندند . قرنی پیش نبود .
تو بانوی کفن پوش، سبز خنده هایت را کنار آبی چشمان آسمانیت سرخ چون سیب لب هایت را
و سیاه موج های تاریکایت را می نواخت روشنایی سپید مروارید شب هایت را .
درز نگاه هایم مرا روزنه ای بود بر تو که دیوار خاموشش کرد و دیگر هیچ .
مرا هیچ کس نامی مناسب تر است . مرا آتشفشانی ست . برخواهم خواست ...
مرا لعنتی باد آن کس را که مکاشفه ام را جز آن که میداند بداند . عاشقانه خوانش . من که هیچش میگیرم .
رها معاصر ( سال ۱۳۸۰ - ویرایش شده)
برای q & ~q
با سلام . فکر میکنم شما انسان طاغی یا از نویسندگان آن وبلاگ باشید .خوشحالم جوابی دادید .
ببخشید بعضی وقت ها میخندم ولی در کل صحبت هم دارم . میخواهم خیلی ساده در مورد نظرتان بگویم.
واقعا به این همه پشتکار و گشت زنی بهتان تبریک میگویم . من مشکلاتی در نگارشتان میبینم و لی
بهتر است بگذرم . ولی یک نصیحت براتان دارم . بهتر است تا آخر نذر و نثرم را میخواندید و شاید هم خواندید ؟
گویا در کلمات شما نظم خاصی است . ببخشید . مثلا از ابتدا "بلاغت" و بعد"بلایه " که هر دو با "ب" شروع
میشوند . بعد از آن "توانی " "توافق" که با "ت" شروع میشوند . این روند ادامه دارد .
"چ غاز"، "زهم "، "ژاژخایی - که گویا اشتباها زاژ خایی خوانده شده" ، و... تا "مغاک" و "مفتوح"(مغ . مف)
. جالبی کار اینجاست که حروف الفبا هم به همین شکل طبقه بندی شده و در فرهنگ لغت نیز .
در جمله ی اولتان گویا در مورد سخن شیوا چیزی گفته اید که احتمالا وصفش کرده اید به بدکاری یا بدکاره ای
ولی" توانی" را هر چه فکر کردم معنایی نیافتم . و بهتر است بخوانمش چغاز (که شاید منظور چغز است )
در مورد بوی گند یا بوی خوش گزاف گویی های ستایشگر اخلاق گفته ای که باز منظورت را نمی فهمم
از کنار هم آوردن چند کلمه ی باورنکردن و نامه ی اصحاب تجفیف (گویا خشکاندن) و غیره .
در کل این برمیگردد به کنار هم گذاشتن کلمات . مهم نیست . بگذار بگذریم . من سر و کله زدن را تا حدودی دوست
دارم و از نثر شما - اگر انسان طاغی باشید- مخصوصا مطلب جدیدتان خوشم امد . وقتی دیدم پرده ی نمایش را بالا
برده اند و هر کس سخنی میگوید - و کمی بیهوده گویی هم بود - البته کمی . من نیز فرصت غنیمت شمردم و نظرم
را گفتم . حال نثر من سنگین بود این خاصیت نمایش است . فکر میکنم پرده های نمایش هم پایین آمده باشند ...
فکر میکنم نظرم تا حدود زیادی قابل فهم باشد . از لحاظ دستوری و لغوی، مخصوصا هر چه به پایانش سرازیر میشد
نثرش ساده تر میشد . صریح سخنم را بازگو کردم . اگر رنجاندمتان ببخشایید . از شوق غوغای تماشاییان و تشویقشان
فریادم بلند شد که ذاتا میپسندمش . گویا شما نیز اخلاق ستیزی میکنید در خیالتان . ولی این را بدانید که تعریف شما
از اخلاق و حتی ضداخلاق می تواند با یک ضداخلاق دیگر متفاوت باشد . حتما کسی که فرومایه نبود حکاک لوح
اخلاق نیست . من از شما انتظار دارم کمی بر این گستره ی ضد دیدنتان بیافزایید .
ولی من شما را - انسان طاغی - به هیچ وجه انسانی ضد اخلاق-به معنی آن که شما مد نظر داشتید - و فرومایه
ندیدم . فکر میکنم آنکه فرومایه را در ذهنتان کاشت یادتان داد که مطلق اندیش، دروغ زن است .
سعی کنید اگر کلمات دشوار را جسم کلامتان کردید خوب بیاراییدش تا مفهومی گیرد . خوب هضم شود .
اگر در متن من مشکل معنایی دیدید به من بگویید رفعش میکنم .در ضمن من اصلا در سخنتان معنایی یا فهمی
از نوشته ام ندیدم .
به امید موفقیت شما انسان طاغی .
"نه دستانم را میفروشم ، نه دهانم را فقط باد از هر کجا که وزید کمی برای پنجره غمگین میشوم "
قلب به صدای هم آواز پنج گلوله سوراخ ...
با باد این سو و آن سو میشوند کودکان پرفریاد تاریکی
(پرده ی اول همنوای استهزا ست به سبک ژرمنیش )
(ما میدانیم همیشگانٍ پست ،بر الزام و اثبات حجت تمرد میکنند.جز معاندت خودکار هیچ نقلی نمیگویند )
بر اعاجیب صحنه چون پاشنه ی کفش اسپورت آشیل به ایذا مبتلاییم . از حمق خویش مست .
پرده ی قرون وسطایی کلام پایین می آید .کودکی از مفاوضت بیگانگان چهره در دامن مادرک رویاهای خویش
-
کودکی از () -سانسور - کات
-
کودکی از مفاوضت بیگانگان چهره در دامن رفق -"" بر خنده های تهی"" - کمیز را بر هر چیز سبقت میدهد بر ازع خشک .
(صبر کنید : بهتر است از این زبان مطرود بگذریم، چون سخن پست و دروغ دیگران)
""ریب سبقت است بر ایمان"" - بیگانه ای سخن اینگونه گفت .
""سخن ایشان به قصد مستولی شدن است "" - فرزانه ای گفت .
ادیبی میگذشت . ""آورده اند که صیادی روزی سیاه شکار رفت و آهوی بیفگند .
برگرفت و سوی خانه شد. در راه خوگی با او دوچهار شد.و حمله برد .مرد تیر بگشاد و بر مقتل زد
و خوگ هم در آن گرمی زخمی انداخت و هر دو بر جا سرد شدند
گرگی گرسنه آنجا رسید و مرد و آهو و خوگ بدید.شاد شد و به خصب و نعمت ثقت افزود .. .
خداوند گفت : از رمه های خویش لذت میبرم
باز گفت : از چرای رمه ها بیش . و از جفت گیریشان .
"و آن هنگام که خود نمیدانند بر چه شوریده اند و همدیگر را تکه تکه میکنند"
جالبی بحث و مجادله آنجا نمایان است که بحثی نیست!
گر پرده ی ادب برافتد جز نزاع بر سر حرف خود چیزی نمیبینی ""خنده ی آلمانی خشک و اشی مشی"
اصلا چرا اینشکلی حرف بزنم - چون میدانم درد همین است .ما تاب دانستن دیگران را نداریم - از من تا هر کس دیگر-
متاسفانه عقده ی بزرگ جلوه دادن مرضی است که این اینترنت برش میافزاید
من بازیگر پرده ی آخرتانم .شغال و گرگتان - موضوع ترس است
خنده ام میگیرد گاه - خنده ای سرد و یخ زده بروش روسی - هنگامی که فرومایگی در بوق و طبل میرود
ناکس . خسیس . پست . نادان . بی هنر . خوار . ذلیل . مگر غیر از این کلمات است """""!!
1.
می دانی کودکِ من توی خیابان راه رفتن هم بد نیست .میتوانی به اندازه ی موی سرت هم رزم بیابی
تنها تفاوتت با فرومایگان دیگر در بوق و طبل و آوازت است "خنده ی روسی ِ روسپی سرد است""
""در کل بهتر است بیایم بگوییم من خیلی قوی م ناراحت نمیشم خیلی بهتر از بقیه ام . من بزرگترینم- از زبان بانو تناردیه ""
1.
""
یک بازی ادیبانه است برای جذب مشتری شاید -""نیاکانم میگوید!"" اما از زبان کوزت کسی حوصله ی گوش دادن بهتان را ندارد ژان وار ژان .
نقطه نامم نهادی . از خود گفتن کارم .خود را پشت کلمات رمان کنار جلد دفتر فریاد میزنم
که نیاکانم را پرستشی کن ای اهورا .پرسشی شاید . تو که مرا سیاه و سفیدم متولد کردی
این نقشه قائدش قابض الارواح من است .متولد دختری فاحشه رنگ قبرش بوی هنر میدهد
تعصب خدایتان باد ننگ بر شما که بی خداییتان را فریاد میزنید و بی خدا نیستید
ننگ بر آنانی که پستی را فریاد میزنند و نه پستند .
آنانی که فاحشه میگویند و نه فاحشه نامشان است . ما تنها نام دهندگانیم
به آتش تقدس میترسیم ولی سخنمان راه دیگر را !!!
ما سزاوار سخن آموزنده ی قبل از اخبار ساعت دو هستیم
پرده ی وحشت
طفلی مملو از مودت و متانت رای و رزانت رویت پله ها را پای پایین مینهاد
چشمانش سو نداشت -"" تو بر لئیمی و ناکسی و سفلگی اش خوانی""
فرقی ندارد
""کات بر وزن فاک "
طفلی مملو از لئیمی و رذالت و ناکسی و سفلگی پله ها را پای پایین مینهاد
چشمانش سو نداشت . "تو بر مودت و متانت رای و رزانت رویت اش خوانی""
پرده ی وحشت
کودک کنار چشم نابینایش دیواری را نظاره گر بود "آنچه به دید میآید و آنچه به دیده میگذرد""
قطعه ای را کندن گرفت از آن حَجَر با میخ طویله شان .تنها یادگار نیاکانش
بی حُجر ماند تنها . کنار مقبره ی پدرش که از زبان مینالید ""بر خدا خشم گرفتم ""
سالها و قرن ها کند تا چرک آگین و تن بوی نا گرفته پیرشد- کودک سالهای دور
سالهای بعد همگی سنگ تراشی آن حجار را قبر وی گفتند و -
کناری جان داد
یه بچه ای داشت تو خیابون میخوند :
""فرزانه در خیال خودی را
لیک
که به تندر پارس میکند ""
و پایانش سخن اینچنین گفت کودک بیچاره ""دشت قتال بزرگان
بوی خون گرفته از سخنتان
پای بر فرق سر بزرگان گذاشتن . همانا کندن تکه های بزرگان را قصد کردن
برای بلندتر پرواز کردن در خیال خویش - یا بهتر است نام نهیمش لخت گشتن برای یافتن جفت در خیابان
بهتر است نگویم """ !
هر گل در هر لحظه از نظراتتان مرا یاد همان ف ا ک نوشتنتان می اندازد
جهان مدرن در مقابل دنیان کهن قبل ، منظری تازه تر و عقل مدارتر -نه اصولا بهتر - برای بشر در نظر
میگیرد . "انسان قبل " که در اینجا همان بشر قرون وسطاییست در اثر بی مهری های اعمالی و
اجباری و گاه تحمیلی دین مبدل به بشری خرد شده و تابع شد که بر خود هیچ مسئولیتی نداشت .
بشر ترسویی که از تفکر بر خود و هر گونه لغزش و انتخاب بدور افتاده بود . دین در چهره ی کریه سیاسی
و اقتصادی در قرون وسطی گاه تا آنجا به تخریب انسانیت دست میزد که فرد را به عنوان یک گناهکار
ناپاک و یک عنصر زاید که به لطف مسیح - خدای مادی -بازگردانده و بخشیده شده بود و تنها غسل
تعمید و مراسم کلیسا می تواند پاک گرداندش قبول میکرد .این گفته ها بر اکثر افراد مشخص و روشنند
. ظهور جهان مدرن در چنین فضایی صورت گرفت . انقلاب مدرن یک جریان صورت گرفته و جاری بود .
که به آرامی روان شد و عصر نویی را با وجود کمبود ها و کجروی ها نوید داد . "چارچوب معنای مدرنیته
به عصری گفته میشود که انسان در آن بعنوان فاعل شناسایی و اقتدار به گونه ای خود بنیاد همه عالم و
آدم را تبدیل به آبژه ی معرفتی و اقتدار خود می کند. به عبارت دیگر مدرنیته به مثابه ی یک دوران تاریخی
به عصری می گویند که اومانیسم (انسان گرایی) به معنای فلسفه ی کلمه ظهور پیدا میکند ...
در این دوران بشر مبنای همه چیز میشود . طبیعت و جهان اخلاقی و روابط قدرت ،علم و تکنولوژی
خاستگاه بشری پیدا میکند و همچنین در خدمت بشر قرار میگیرد . طبعا مدرنیته به این معنی نوعی
گسست از دوران ماقبل مدرن -که عصر مسیحی اروپا است و در محور و مرکز عامل خدای مسیحی قرار
دارد و همه ی ارزش ها به خداوند و مسیح و تجسد تاریخی و خارجی اروپا یعنی کلیسا ارجاع داده
میشود - است . در دوران ما قبل مدرن نظان ارزش گذاری و اخلاقی و تمام نهادها و ساخت های
سیاسی اجتماعی اقتصادی و خانوادگی مبتنی بر چنین انگاره ی خدامحورانه ای از عالم آدم است .
مدرنیته بعنوان یک دوران تاریخی عصر انسان محوریست و در مقابل نگاه سنتی ما قبل خودش قرار دارد
که عصر کلیسا محوری یا خدا محوری است "(۱). تعریف دکتر آغاجاری از مدرنیته بعنوان وضعیت و حالتی
که در تاریخ رخ داده از لحاظ سیر تاریخی و خاستگاه بنیان گذاران صحیح است جدا از فاعل شدگی
انسان که بازگشت به رنسانس قرن ۱۵ ایتالیاییست . در مدرنیته و سیر ایدئولوژی آن مدرنیسم -فهم
مدرنیته - در سالهای بعد نقص هایی بوجود آمد. در مدرنیته ی روی کاغذ تکنولوژی در خدمت بشر است
ولی در جاهایی به هم ریختگی هایی دیده میشود که به مسخ ماشینی شبیه تر است . البته
مدرنیسم امروز را نمی توان به عنوان یک کل مورد انتقاد قرار داد . دلایل انقلاب مدرن را میتوان خلاصه
در چند جمله بیان کرد . شاید دلیل اصلی فرار از بند کلیسا و جلوگیری بیشتر تخریب انسان بود .
رنسانس بعنوان نهضت هنری ادبی فلسفی نقطه ی عطفی در تمدن غرب بود که تاثیرش را بر شک و
تردیدهای قرون وسطا و جهان سنت گذاشت .ایتالیا در قرن ۱۴-۱۵ (شمال ایتالیا) بدلیل نداشتن یک
دولت مرکزی و وجود حکومت های نامتمرکز آزادی بیشتری داشت .و دوم اینکه فئودالیته در ایتالیا هیچ
وقت رونق دیگر کشورهای اروپا را نیافت . سوم اینکه راه های تجاری و صنعتی دریایی به خاورمیانه و
آفریقا گسترش می یافت . و چهار اینکه قدرت کلیسا بدلیل اختلافات کاهش یافته بود .دلیل دیگر مدارس
غیر دینی اروپایی بود .رنسانس به معنای زندگی دوباره و تجدید حیات بازگشتی در نگرش غرب بود .
از نظر اندیشمندان رنسانس جهان به گونه ای که هست باید نظاره شود .خصوصیت بارز رنسانس انسان
گرایی واقع گرایی و خرد گرایی بود .ـمازاچیو نقاش فلورانسی قرن ۱۵ پرسپکتیو را در این دوره ابداع کرد .
لئوناردو داوینچی (۱۴۵۲-۱۵۱۹) هنرمند نابغه ی این دوره کالبد شناسی را مطرح کرد . ماکیاولی فیلسوف
رنسانسی می گوید :"در این جهان به گونه ای که هست آن چیزی که به حساب می آید قدرت است .
در آخر آشوری می گوید "رنسانس چیرگی روح یونانیت بر مسیحیت قرون وسطاست ."(۲)
دلیل دیگر دین پیراییست . در قرون وسطا مقابله ی خشن با اندیشه های ضد مسیحی قربانیان زیادی
داشت .مورخان محافظه کار قربانیان را حدود ۱۰ میلیون نفر تخمین زدند . (۳) دادگاه های تفتیش عقاید
سوزاندن ها و حکم ارتداد و ... . مارتین لوتر از اولین کسانی بود که به مقابله با برخی عقاید قرون
وسطایی برخواست-بعنوان یک اصلاح گر - که سلطه ی کلیسا را مورد تردید قرار داد .دیگر دلایل
علم مداری بود . در این دوره کپرنیک منجم لهستانی برای اولین بار عقاید ارسطو ، بطلیموس و کلیسا
را که تقدس یافته بود زیر سوال برد -در مقاله ی انقلابات اجرام سماوی- اعلام کرد که خورشید و نه زمین
در مرکز عالم است . یوهانس کپلر منجم آلمانی پی برد مدار سیارات بدور خورشید بیضی است .
گالیله استاد دانشگاه پادوا و پیزا با استفاده از تلسکوپ ابتدایی ساخته شده از عدسی اش به سیر
شناخت تخربی تر اجرام دور از دسترس و مقدس کلیسا زد . نیوتن آخرین ضربه را بر قرون وسطی زد
نقص در جهان لاهوت تزلزلی در قرون وسطی و اندیشه های کلیسا وارد کرد . کم کم عصر علم مدار و
روشنگر پایه هایش قوی تر شد .با آمدنی بیکن و انتقاد وی از استنتاج های قیاسی و کسرگرایی قرون
وسطایی این تزلزل بیشتر شد . توماس هابز ، جان لاک و دیوید هیوم و سایر فلاسفه تجربه گرا یی
انگلستان اندیشه ی بیکن را در زمینه ی استنتاج عینی گسترش و بسط دادند . در فرانسه رنه دکارت
با جمله ی معروف "من می اندیشم پس هستم " کل فلسفه ی سنت را زیر سوال برد . شک قبل از یقین
پایه ی اندیشه ی دکارتی بود . دکارت با علامت "؟" به استقبال همه چیز میرفت و ایمان و یقین قرون
وسطایی را کوبید . شعر معروف الکساندر پوپ شاعر قرن ۱۸ انگلیسی که میگوید "طبیعت و قوانین
طبیعی در پشت تاریکی شب پنهان بودند . خداوند فرمود بگذارید نیوتن باشد و همه جا روشن شد "
بیانگر ی روشن از آن اندیشه هاست .در این باب سخن زیاد است ولی از آن میگذریم . در آخر انقلاب
صنعتی را کوتاه از نظر میگذرانیم . انقلاب صنعتی با ماشین بخار جیمز وات در انگلیس آغاز شد . خط
راه آهن انگلیس ۱۸۲۵ تا ۱۸۴۰ - اولین کشتی بخار در سال ۱۸۰۷ در آمریکا - تلگراف و تلفن و چراغ برق و
سوخت بنزین و ... . از عواقب انقلاب صنعتی هم بد نیست بگوییم که ابتدایش در انگلیس بود . رشد
شهر نشینی و کمبود امکانات رفاهی و بهداشتی و مسکن ... همگی چهره ی شهرها را خراب کرد .
بسیاری در اثر بیماری های وبا و طاعون ... مردند . طبقات برژوازی قدرت سیاسی و اقتصادی را در دست
گرفتند و غیره که بهتر می دانید .
(۱) هاشم آغاجاری "دیالوگ سنت و مدرنیته" آبان سال اول شماره ی ۱ ص ۳
(۲) داریوش آشوری "ما و مدرنیت" تهران : صراط ۱۳۷۶ ص ۳۷۳
(۳)خسرو ناقد ،" دادگاه تفتیش عقاید سرمشق نظام های توتالیتر" راه نو سال اول شماره ی ۹ ص ۲۶.
(نوشته رها معاصر . وبلاگ پرت شدگی و مرگ )